خیلی حرف در گلویم مانده است

 و اگرنگویم

 فکر کنم

 کمی خفه خواهم شد

 و کمی روح از تنم خواهد رفت...!

 می دانم که بعد از گفتن این حرف ها که هیچ ربطی به هیچ کس ندارد

 تنبهم می کنی...

 اما اگر امشب نویسم

 خفه خواهم شد...

 دیشب دردم آمد

 که حتی یک بار هم صدایم نکردی

 که ادامه دهم

 نوشتنم را...(س)

 دیگر بس است

 پس

 ساکت شو در میان کوت لجاجت بارت

 با توام

 از اعماق تنفر حاد عشق وجودم

 یادت می آید مرا به خاطر چند شوخی زیبا و عاشقانه ام

 به در دیوار می کوبیدی

 و خرد می کردی

 له می کردی

 و مچاله می کردی

 عین دستمال

 و دست آخر

 تن مرا خوراک هوس لجام گسیخته ات می کردی...

 دنیا دنیا ادعا در گلوی پر از عقده ات مانده است

 و این ادعاهای نجس را روی تن من و همه همه همه بالا می آوریی...(ما...)

 با توام

 بس است...

 با توام که حتی شوخی هایم

 غرور مسخره ات را قلقلک می داد

 و هار می شدی

 و تمام انسانیتت را به بازی می گرفتی...

 با توام که ادعا داشتی

 که هرگز ............. تو را عوض نمی کند...!

 می گفتی همه ی هم جنس هایم همین گونه اند...

 و سرت را بالا می گرفتی و می گفتی:

 من این گونه کاغذی نیستم...

 اما خودت

 نمی دانی که چقدر چقدر چقدر سگ و کاغذی می شوی...

 مگر کاغذی شدن شاخ و دم دارد..؟؟؟(فا...)

 با توام که مرا هر لحظه می جوی

 و صدای دلفینی ات خفه نمی شود(دان...

 لال شو...

 کمی بگذار ذهن اسیرم

 هوا بخورد در سکوت کوتاه و پرغرض تو...

 من سال ها پیش لال شدم

 تو لالم کردی...

 حتی اجازه ندادی بازی کنم...

 و فکر نکردی

 روزی تمام عقده هایم را در چشم چپت بالا خواهم آورد..

 و تمام دنیا می فهمند

 که تو شده ای تک چشم بی آبرو....

 و تو دنیا را به رنگ استفراغ خواهی دید...

 کمی زرد

 با رنگ ترش

 و بوی تعفن ذاتی ات...

 و حتی فکر نکردی

 که روزی تمام دنیا را حاضری بذهی اما

 لحظه مرا در آغوش بگیری...

 اما من از لحظه لحظه ام با تو

 لذت بردم...

 تمام عقده هایی که در صورتم تف کردی

 را در کمدم نگه داشته ام...

 یادم نمی رود

 همیشه به من می گفتی که من نمی فهمم

 اما

 نفهمیدی

 که چگونه لحظه هایم را هار کردی

 من نیز هار شدم...

 نمی فهمیدی و بی خود که انتقام می گرفتی

 از تمام لحظاتت...

 به خاطر هیچ...

 تو نمی فهمی

 اما من می دانم...

 می دانم که نی را در وجودم گذاشتی

 و قطره قطره سر کشیدی

 وجود پاکم را

 بدان

 وقتی شیره ام تمام شود

 دلتنگ می شوی...

 هر چند که تو شیره ی مرا شیرابه های ناشی از تخمیر زباله ها می دانی...

 درد خواهی کشید...

  و تمام دنیا لذت می برد

 اما من غصه دارت خواهم شد...

 و شب تا به صبح

 بر بالینت

 می نشینم

 و دستمال عشق را خیس خواهم کرد

 و تمام کثیفی هایت را خواهم شست...

 و تب عذاب آورت را با دستان زشت اردکی ام

 شفا خواهم داد...

  اما

 در آن اثنا

 که من تنت را

 برای پایین آوردن تبت

 دستمال خیس عشق می کشم

 باز تن لختت را وسیله ای می کنی

 تا به من تجاوز کنی...

 انگار می دانم دیگر کارم تمام است...

 و تو مثل همیشه جواب عشقم را با هم خوابگی های دردناک تجاوزگونه ی رقت بار کثیف نجست

 می دهی...

 روی همان تخت

 پای همان درخت چنار

 به همان صورت همیشگی

 و چشمان خمار تو

 با درد

 و با تب...

 و من

 خواهم مرد...

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید